تبلیغات
نویسار - غصه‌های نخوردنی

+بایگانی

+پیوندها



نویسار - جمعه 1 مهر 1390 - 09:35 بعد از ظهر
دسته : مینیمال |
ابراهیم تنها فرزند جواد و آذر بود. در واقع آن‌ها بعد از ابراهیم دیگر تصمیم نگرفتند تا بچه‌دار شوند. ابراهیم اغلب حوالی بقالی پدرش می‌چرخید و با همه حتا رهگذران حرف می‌زد و شوخی می‌کرد. دوستان صمیمی ابراهیم همیشه نوجوانان دوازده تا پانزده‌ساله بودند اما بعد از این که سنشان بالا می‌رفت خوش و بش‌هایشان را با او قطع می‌کردند. انگار دیگر حوصله‌اش را نداشتند. بسیاری از جوانانی که حالا بچه هم داشتند، روزگاری را با "ابی" گذرانده بودند. گویی ابراهیم همیشه یک پسربچه‌ی ده-دوازده ساله بود و تغییری در اخلاق و افکارش پدیدار نمی‌شد. دوستان او با وجود اینکه همسن با او ، یا حتا کوچکتر بودند، بعد از چند سال از او بزرگتر می‌شدند... . هیچکس به اندازه‌ی ابراهیم دوست پسر و دوست دختر نداشت.  شاید تنها حسرتی که از ابراهیم بر دل دیگران می‌ماند تعداد دوستان زیاد او بود. درس‌خوان‌های محل،  لات‌ها، دختران دم بخت، زن‌های شوهردار و... دوستان صمیمی او بودند.

نزدیکان جواد و آذر بارها به آن‌ها گفته بودند که کاش قدیم‌ها هم مثل الان قبل از ازدواج آزمایش می‌گرفتند تا اینطوری نشود. جواد و آذر با این‌که یکدیگر را خیلی دوست داشتند اما از این که با هم ازدواج کرده بودند بسیار پشیمان بودند. همیشه با غم کهنه‌ای در سینه جملاتی پچ پچ کنان بینشان رد و بدل می‌شد. گاهی آذر می‌گفت کاش ازدواج نمی‌کردیم ، جواد می‌گفت کاش دخترعموی من نبودی و بعضی وقت‌ها آذر می‌گفت کاش بچه‌دار نمی‌شدیم، اما هیچوقت هیچکدام از آن‌ها نگفتند کاش هیچوقت همدیگر را ندیده بودیم.


دیدگاه شما [ ]

صفحات :