تبلیغات
نویسار - اُکسید

+بایگانی

+پیوندها



نویسار - پنجشنبه 17 آذر 1390 - 12:40 قبل از ظهر
دسته : مینیمال |
 زنجیرها دسته‌های نویی داشتند و او با دیدن‌شان کیف می‌کرد. دست کشیدن روی خراطیِ روی دسته‌ی زنجیرها چشمانش را برق می‌انداخت. یک‌بار درحالی که داشت زنجیر می‌زد و غرق حس و حال بود، یکی از زنجیرهایش به صورت دختری که کنار دیواری ایستاده بود خورد. همیشه از وجود زنان در کنار هیئت‌ها گله داشت. می‌گفت در چشم‌شان هیچ عشق و علاقه‌ای نمی‌بیند که مربوط به کربلاییان  باشد. از طرفی هم بسیار خجالتی بود و هر سال که بزرگتر می‌شد حضور زنان بیشتر می‌شد و او رغبتش کمتر. تصمیمش این بود که برود در مسجد سینه بزند. حال و هوای آسمان هم از صبح اعصابش را به هم ریخته بود. مردمک‌های رنگیِ چشمانش بین زنجیرهایی که مادرش خریده بود و ابرهای سیاهی که در هم گره خورده بودند مدام رفت و آمد می‌کرد و هر بار خسته‌تر و خموده‌تر از قبل.  زنجیرهای پارسال که مثل امسالی‌ها "ریز بافت"‌ هم نبودند، فردای عاشورای بارانیِ سال پیش، بدجوری زنگ زدند.


دیدگاه شما [ ]

صفحات :