تبلیغات
نویسار - ماهی معنا

+بایگانی

+پیوندها



نویسار - دوشنبه 5 دی 1390 - 12:31 قبل از ظهر
دسته : روز نویس |
این یادداشت مکتوب به تاریخ یک‌ماه پیش است و خراب شدن کامپیوترم باعث به تعویق افتادن انتشار آن شد. خلاصه این‌که اگر بوی کهنگی می‌دهد معذور است :)

یه حبه قند برای یکبار دیدن فیلم خوبی است. این اولین جمله‌ای بود که وقتی از سالن سینما خارج شدم از ذهن و زبانم گذشت. به نظرم فیلمی آمد که زبان نرمی دارد و می‌خواهد با نرم‌خویی معانی را برساند. پوستر فیلم را یک هفته قبل روی دیوار سالن همان سینما –قبل از دیدن فیلم قبلی- دیده بودم و خوشم آمده بود. یک فیلم با نگاه به جزئیات خانواده‌ی پایین‌تر از متوسط ایرانی. بعدها که فیلم را دیدم، نظرم کمی برگشت، چون احساس کردم کارگردان می‌خواسته یک خانواده‌ی سنتی ایرانی را به تصویر بکشد. خانواده‌ی پایین‌دست با خانواده‌ی سنتی متفاوت است. سطح ثروت و طبقه‌ی اجتماعی یک خانواده می‌تواند بالا باشد اما از سنت تبعیت کند. در سوی دیگر یک خانواده‌ی با در آمد پایین "مجبور"‌ است که نه به سنت! که به چند سال پیش ِ خانواده‌های مرفه قناعت کند. یعنی کیفیت زندگی چند سال پیش قشر مرفه را تجربه کند. یک زندگی پس‌مانده و نخ‌نما. خانواده‌ای که در "یه حبه قند" دیدم همانی بود که در پوستر هم دیده بودم. تا اینجای کار درست بود اما وقتی فیلم تمام شد و در مسیر، به کلیت فیلم فکر می‌کردم و همچنین نقدهایی که برایش نوشته شده بود را خواندم، به این نتیجه رسیدم که هدف کارگردان، نشان‌ دادن ویژگی‌های مثبت سنت و خانواده‌ی سنتی ایرانی بوده است. خانواده‌ای که با توان مالی پایین، و با الکی‌ خوش بودن، درگوشه‌ای از یزد (به عنوان شهرستان) روزگار می‌گذراند.




من فکر می‌کنم کارگردان می‌خواسته بگوید که واقعبین است اما واقعبینی‌اش از نوع دیگری‌ست. او واقعیت را جور دیگر می‌بیند. یا واقعیات زیبا را بیشتر می بیند تا واقعیات تلخ را. این فیلم را در مقابل "جدایی نادر از سیمین" گذاشته‌اند. خواه ناخواه در مقابل یکدیگر نیز هستند. هر دو دارند واقعیت را تصویر می‌کنند. یکی واقعیتی که اصلن جالب نیست، اما با نگاهی منطقی، روایت‌گرا و چالش برانگیز سعی در درمان آن دارد و دیگری واقعیتی که کارگردانش قصد دارد با نشان دادن خوشی‌های زندگی شیوه‌ای را در پیش بگیرد که امیدبخش است و مثبت گرا، الگو پرداز است تا منتقد. منظور از واقعیت، وضعیت موجود جامعه‌ی ایران است. بله، کارگردان، نادرِ خسته و دردمند را هم با پدر و دخترش و حتا دختر خدمتکارش همبازی می‌کند(صحنه‌ی مربوط به فوتبال‌دستی) تا نشان بدهد آنجا هم خوشی هست، نیمه‌ی پر لیوان هست اما داستان مربوط به بعد دیگر زندگی است و این شادی‌ها در حاشیه‌ی داستان قرار دارد. جدایی... معتقد است برای پر کردن لیوان باید به نیمه‌ی خالی مانده هم نظر داشت تا پرش کرد. و کارگردان یه حبه قند هم می‌خواهد خوشی های زندگی را که به حاشیه رفته‌اند به متن بیاورد. می‌خواهد کودکانی را نشان بدهد که مسیح خاطره‌های مرده‌ی خوش مایند. آن‌ خاطره‌ها و احساسات ناب و دوست‌داشتنی را از گورستان حافظه‌ی ایران بیرون می‌کشد تا یک چیزهایی را در ما زنده کند. نگاه به زیبایی، خلق زیبایی و زیبا زیستن. شیوه‌ی او نگاه به نیمه‌ی پر لیوان و پر کردن لیوان است. نگاه به داشته‌ها و غرور و انگیزه و انرژی برای پیمودن باقی راه.

 این نوشتار می‌خواهد بگوید دو کارگردان با دو شیوه‌ی متفاوت می‌خواهند مشکلاتی را حل کنند اما متاسفانه با فضای متشنج و جناحی موجود، دیگرانی هستند که با عداوت و دوستی خاله‌خرسه‌ای‌شان همه‌چیز را خراب می‌کنند. یه حبه قند شیوه‌ی خود را دارد و جدایی... نیز شیوه‌ی خود را. منتها این ذهن‌های بیمار است که آب را گل‌آلود می‌کند و مانع از گرفتن ماهی ِ معنا می‌شود. این که آیا خودشان در این آب گل‌آلود ماهی نصیب‌شان می‌شود یا نه را نمی‌دانیم، مهم این است که آب‌های گل‌آلود لیوان‌ها را خالی نگه می‌دارند...

 

 هر دو برای "ایران"‌و ایرانی دل می‌سوزانند و در پی مرهم. دوا و درمان را نه در غربی شدن (کراواتی که خانواده‌ی سیمین پدر نادر را به آن بستند! و گوشی آیفونی که داماد از فرنگ برای پسند فرستاد) یافت می‌شود و نه در دین و کتاب (ماجرای زنگ زدن راضیه به یک عالم دینی برای استفتا از حرام یا حلال بودن عوض کردن شلوار پدر نادر و وجود یک عالم دینی در یه حبه قند که بیشتر منطق پیشه می‌کند تا شریعت). "ایران" خودش را خیس کرده. اگر چه روزی پلنگ می‌کشته اما حالا به یک حبه قند کارش تمام است. با نان داغ کردن و دلخوش کردن کاری برنمی‌آید.  


دیدگاه شما [ ]

صفحات :