تبلیغات
نویسار - پژمردن

+بایگانی

+پیوندها



نویسار - سه شنبه 25 آبان 1389 - 04:40 بعد از ظهر
دسته : روز نویس |

الان(ساعت 23 یکشنبه بیست‌وسوم آبان) که این‌ها را می‌نویسم هم‌سلولی‌ام مشغول تکان دادن مخ من است. برادرم را می‌گویم، یک سایز از من بزرگتر است. اعدام‌های سال67 را از منظر خودش برای من توجیه می‌کند. من اصلن در مورد موضوع مورد نظرش فکر نمی‌کنم.  نمی‌دانم چه شده که دارد اعصابم را می‌جود!  این یکی را کجا بگذارم؟
 نزدیک دو ماه است ثانیه‌ها را به افسردگی می‌گذرانم. همین‌طور بی‌دلیل و بی‌جهت روح و روانم پوسیده. کاش حداقل می‌دانستم دلیلش دقیقن چیست تا بلکه راه درمانش را پیدا می‌کردم. فعلن که با به بی‌خیالی زدن دارم طی می‌کنم. ابتدای همین بند می‌خواستم بنویسم این افسردگی را پشت سر گذاشتم تا بلکه به خودم امید پاشیده باشم ، اما هر چه بیشتر فکر کردم همین فعل "می‌گذرانم" را در خور تر دیدم. این روزها هم همه‌اش محسن‌نامجو و شاهین‌نجفی گوش می‌کنم. انگار  مته‌هایی فولادی‌اند که تمام مغزم را سوراخ‌سوراخ می‌کنند. براستی که غم باید در وجود خواننده باشد و در وجود شنونده هم. هیچکدام به زور نمی‌توانند "سوز" بسازند حتا با بهترین ساز و ناز و ادا.



تمامی دینم به دنیای فانی؛
شراره‌ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی خوشا زندگانی


... تو اکنون ز عشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمی‌خوانی
از این غم چه حالم ، نمی‌دانی

پس از تو نمونم  برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو

ای ساربان




هنرمند باید به جامعه‌ی خودش هم نزدیک باشد. مگر نه این است که هنرمند به کمک جایگاه و البته هنرش باید دردهای مشترک را فریاد کند؟ فقط کافی‌ست به روی بعضی چیزها چشم باز کند و بر بعضی ببندد. هنرمند؟ان ما شوربختانه فقط برای ارشاد کار می‌کنند. که اگر نکنند به جایی نمی‌رسند.دور از ذهن نیست که نه این کردن و نه آن رسیدن حتا خودشان را هم ارضا نکند ، چون یک عمر دستمایه بوده‌اند. چند روز پیش یکی از همکلاسی‌های دوران راهنمایی را در ایستگاه تاکسی دیدم. بیچاره را کراک بی‌رنگ و از دنیا به درش کرده بود.هرچه بود با هم چوب می‌خوردیم و با هم از معلم‌ها متنفر بودیم. دوستی دارم به نام علی!  بیشتر از دوست ؛ رفیق. روز به روز بیشتر در ورطه‌ی مواد مخدر فرو می‌رود و گوش‌اش اصلن به حرف‌های من بدهکار نیست. از سیگار شروع شد.من هم چندبار برای این که تنها نباشد کشیدم. اما او حالا بدجوری دارد می‌افتد.


تو تنی اگه بوخای دانم تنی آبای علی
ویریس کام ناواری آبای ویریس دانم تنی

(تو می‌تونی اگه بخوای می‌دونم می‌تونی داداش علی
بلند شو کم نمیاری داداش بلند شو می‌دونم می‌تونی
)
...

علی سالار پشتم دادا خالی شده
سایه‌ت هم اگه خم باشه واسه‌ی ما بده
خبرتو دارم از پارک شهر و دستشوییا
ببین آدم از کجا می‌رسه به کجا...
نمی‌شه بی‌خیالت شم بگم بذار بره
دادا کجایی بغلم کنی گریه‌م گرفت...

دادا کجایی؟




دارم خودم را بالا می‌آورم. یکی بیاید Restart ام کند.





دیدگاه شما [ ]

صفحات :