تبلیغات
نویسار - ساعت مچی

+بایگانی

+پیوندها



نویسار - چهارشنبه 31 فروردین 1390 - 11:31 قبل از ظهر
دسته : مینیمال |
قبلن تعدادی از بهترین آهنگ‌های مورد علاقه‌اش را در کامپیوتر لیست کرده بود تا گوش کند. صفحه‌ی مانیتور خاموش بود گویا دقایق یا شاید ساعت‌ها بود که آهنگ‌ها بی وقفه و به تکرار پخش می‌شدند. تمام کتاب‌های نخوانده‌اش را در کتابخانه‌ی شخصی‌اش دید، انگار یک آن در دلش به خودش گفت زکی!... بدون این‌که پلک روی پلک بگذارد دور خودش می‌چرخید و به تمام اشیای اتاقش نگاه می‌کرد. مثل این بود که بخواهد برای آخرین بار آن‌ها رابه خاطرش بسپارد. هنگام چرخیدن عکس مادر و پدر پیرش را روی دیوار دید که قبل از فوت‌شان در آتلیه‌ای گرفته بودند. همین عکس باعث شد چرخش‌اش را کمی آهسته کند و بیشتر به آن عکس زل بزند اما گویا نمی‌توانست چشم برندارد، پس به چرخش ادامه داد.
کاغذهای مچاله شده‌ای کف اتاق پخش بود، از قرار معلوم می‌خواسته چیزی بنویسد که هرگز باب میلش نشده‌ و یا شاید هرگز آن نوشته را شروع نکرده بود. اما روی میز تحریرش کاغذی جلب توجه می‌کرد که تا نیمه‌های صفحه روی آن چیز نوشته بود. صندلیِ پشت میز تحریر هم روی زمین افتاده بود و مثل لاک‌پشتی که برعکس‌اش کرده باشند به سقف خیره بود. همین طور که می‌چرخید موبایلش که روی میز بود شروع به لرزیدن‌های مکرر و اعصاب خرد کن کرد ولی او اعتنایی به موبایلش نمی‌کرد. اصلن نرفت تا ببیند که چه کسی در حال تماس است. ناگهان چشمش به یک ساعت مچی افتاد که روی میز و کنار آن صفحه‌ی تا نیمه پر شده؛ آن نامه! بود. از چرخش بازایستاد.
آویزان از طناب تا مدت‌ها به آن ساعت مچی نگاه می‌کرد و تنها چیزهایی که متوقف نمی‌شدند موسیقی و ویبره‌های گاه و بی‌گاه موبایلش بود.


دیدگاه شما [ ]

صفحات :